یک روز از آخرین پنجشنبه سال گذشت....روزی که همه سر مزار عزیزانشان مینشینند و یادی از ایشان میکنند.آخرین پنجشنبه برای من، نه دیروز، که یک هفته زودتر برگزار شد. سر مزار محترم جان فرج الهی که نشستم، حس کردم او زنده است و وفات یافته حقیقی منم.مگر غیر این است که روح، باقی است و جسم، فانی؟!!!!حس کردم هنوز پیرزن سالخورده ای که اطرافیانش ساده می پنداشتنش، درس زندگی به من میدهد.حالا زمین و زمان، عالم و جهان، بنشینند و از خرافات و نوگرایی و جهان پیش رو صحبت کنند، مگر میشود حس آن لحظه را نادیده گرفت؟! همان جا که بر سر مزار گوش شنوای تمام زندگی ام، گویی باز هم نصیحتی ساده در گوشم زمزمه میکند که:بچم، مرگ از درون خود آدم شروع میشه، وقتی خودت رو میبینی که دیگه خودت نیستی، و از اونی که هستی ناراضی ای، یعنی داری می میری. مردن که زیر خاک رفتن نیست، مردن فراموش شدنه، اول تو خودت رو یادت میره، بعد بقیه تو رو.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمی
تاريخ: پنجشنبه
16 فروردين
1403 ساعت: 17:59